تبليغاتX
خُضعبلاتِ دور ریختنی ِذهن ِ یک عقربِ مست

خُضعبلاتِ دور ریختنی ِذهن ِ یک عقربِ مست

رفیق ِ من ،

تو راست می گفتی .

من هنوز بچه ام .

تو راست می گفتی .

 

هنوز خیلی چیز ها مانده که ندیده ام

هنوزم خیلی چیز ها مانده که نشنیده ام .

خیلی چیز ها …

 

هنوز خیلی مانده تا سرم پر شود از صدای نامجو و خسرو شکیبایی .

هنوز خیلی مانده تا واقعا غرق بشوم توی فریاد ِ نامجو .

خیلی مانده تا گم بشوم توی طنین ِ صدای شکیبایی .

 

خیلی خیلی مانده تا روز هایی که شعر ِ سپید ِ همه را بفهمم .

مانده تا روزی که کلمه به کلمه ی حرف ها را بفهمم .

 

تو راست می گفتی .

من هنوز بچه ام .

 

هنوز مانده شب هایی که در خماری بسوزم و بمیرم .

هنوز مانده تا معنی " مرگ ِ چندین باره " را بفهمم .

مانده …

 

هنوز مانده تا بتوانم "واقعا" چشمانم رو باز کنم

مانده تا بتوانم "واقعا" ببینم .

واقعا !

 

هنوز خیلی شب ها پیش ِ رو دارم که لحظه لحظه آتش بگیرم .

نه ! کم نداشته ام .

اما گویا بس نبوده برایم !

 

هنوز هم دهانم بود می دهد .

بوی شیر میدهد این دهان ِ صاحب مانده !

تو راست می گفتی .

 

هنوز هم کودکانه گریه ام می گیرد .

نه به چیز های کودکانه . نه !

فقط گناهم این است که برای چیز های واقعی ،

کودکانه می گریم .

همین !

 

هنوز برایم وقت زیاد است .

هنوز آن قدر ازدیاد ِ زمان مرا فرا گرفته که

نمی فهمم " وقت نداشتن " یعنی چه .

آنقدر بچه ام که فکر می کنم زندگی ِ انسان ها دست ِ خودشان است و

عیضا ً زمان هایشان .

هنوز هم فکر می کنم زمان ساختنی است .

نه داشتنی !

مگر نه اینکه میشود بیدار ماند ؟

مگر نه اینکه بیدار ماندیم تمام ِ شب را .

مگر نه اینکه تمام ِ شب ها را با هم ماندیم و طی کردیم .

که چرا ؟

که روز هایمان پر بود !

مگر نه ؟

گویا که نه !

گفتم که ،

تو راست گفتی .

بچه تر از آنم که بفهمم زمان دست ِ ما انسان ها نیست .

 

هنوز خیلی کارهای نکرده برایم مانده ،

تا انجامشان دهم و بفهمم که

همیشه سیاه تر و بد تری هم وجود دارد برای تبدیل شدن .

 

مانده هنوز ضربه هایی که از زندگی بخورم ،

تا بفهمم زندگی همیشه می تواند که بد تر و بد تر شود .

مانده تا بفهمم که اگر در سکون ایستاده ام ،

اگر زندگی ام هیچ تحرکی و موجی ندارد ،

باید پروردگار ِ بزرگ را شکر کنم که زندگی را تلخ تر نکرده است .

نه اینکه بنشینم ، گله کنم که چرا زندگیم این گونه شده است !

 

تو راست می گفتی .

بچه تر از اونچه که باید می بودم ، بودم

و هستم .

 

نه رفیق ِ من !

نه !

اگر گفتم بزرگ شده ام ، برای به پوچی رسیدنم نبود . نه !

اگر ادعا کردم که می فهمم ، برای سیگاری شدنم نبود . نه !

 

رفیق !

قبل تر ها تو می فهمیدی .

اما دیگر تو هم نمی فهمی .

 

البته حق ، گذشتنی نیست .

راست می گفتی .

هنوز بچه ام .

 

هنوز خیلی مانده تا بفهمم که در رابطه ها مهم عشق نیست .

مهم من نیستم .

مهم تو نیستی .

اصلا هیچ چیزی در این رابطه ی ما بین ِ انسان های متمدن ، مهم نیست .

در این رابطه فقط باید "بود" .

و فقط هم باید "خووووووب" بود .

باید عالی بود تا بشود در اندرون ِ رابطه ماند .

وگرنه متلاشی می شود .

وگرنه متلاشی می شوی .

 

حق داشتی !

بچه ام هنوز !

بچه ام ! وگرنه می فهمیدم که چرا هیچ کسی با من نیست .

نفهمم ! وگرنه از نگاه ِ مردم می فهمیدم که دارند به چشم ِ یک روانی نگاهم می کنند ، یک افسار گسیخته .

 

تو راست می گفتی .

من قابل ِ ترحم ام . بسیار !

وگرنه پنهانی ترین درد ِ دلم را فریاد نمی زدم .

 

رفیق !

رفیق ِ سابق بر این ِ من !

تو راست می گفتی .

اما چرا این راست را زود تر نگفتی ؟

 

چندین ماه ، شبانه روز تحملم کردی ،

رفیق ! تو ستایشم می کردی !!

چه شد ؟

به قدر ِ کافی خوب و صبور نبودم ؟

یا شاید فقط مشکل این بود که "نبودم" ؟

که هیچ بودم ؟

که فقط در رابطه ی مجازی "بودم " ؟

 

دلم تنگ است .

فهمیدنش دشوار نیست . بفهم !

رفیق ِ من بیا و دوباره حرفایم را بخوان و بفهم .

همه چیز تنگ شده .

اتاقم هم !

جا نمی شوم دیگر آنجا .

 

رفیق ِ من !

کجایی تو ؟

یادت هست گذشته را ؟

گذشته ها را ؟

گذشته های تکرار نشدنی را ؟

 

نه !

گمانم نمی برد !

 

به گمانم رفتی که بزرگ شوم !

رفتی که بفهمم من باز "هم " می توانم دل ببندم

و باز "هم" کسانی هستند که بشکنند و ببرند و بروند !

 

راست می گفتی اما تو !

چرا این گونه مشوشم ؟

چون هنوز درک ندارم از این شهری که درش دود تنفس می کنم .

وگرنه مانند ِ تو از مردمان و وسعتش هراس می کردم .

راست می گفتی .

من ، هیچ نمی فهمم .

 

ولی رفیق ِ من !

رفیقک ِ بزرگ ِ من !

اگر خواهان ِ مرگ بودم ،
علتش آن نبود که بگویم : من هم آری !

من هم می فهمم .

 نه !

 

می دانی ؟ حقیقت را تو کامل گفتی .

من هیچ نیستم . هیچ نمی کنم .

نه !

من فقط کلاف ِ پیچیده ی زندگی را پیچیده تر می کنم .

راست گفتی . من فلسفه نمی فهمم . من فلسفه نمی نویسم .

من ، فقط می نویسم . فقط همین !

اما " با مفهوم" نمی نویسم .

راست گفتی .

من هیچ نبوده ام و هیچ هم نیستم .

آخر رفیق ِ من !

اگر بودم که الان و آن زمان ها ، کارم به این نمی رسید .

 

راست گفتی تو !

بچه بودم .

بچه بودم که فکر می کردم بیش از حد به هم شبیهیم .

بچه بودم !

وگرنه اعتیاد ِ یکسان و طرز ِ فکر ِ هم سو و باور های مشابه و تجربه های یک شکل که و اوضاع ِ خانوادگی ِ حدودا ً یک حالت ،

دلیل ِ شباهت نمی شوند .

بچه بودم !

وگرنه می فهمیدم برای " با کسی بودن " ،

باید همراهی اش کنم ،

نه اینکه همراهش باشم .

 

بچه بودم !

رفیق ! تو ببخش !

اگر فکر می کردم که می شود با حرف آرومت کرد ، از بچگیم بود .

اگر فکر می کردم که روز ، کسی پیدا می شود که با من بماند ، از کودکی ام بود .

اگر فکر می کردم که تو با دیگران ، مثل آسمان هستی با زمین ، از سادگی ام بود .

تو ببخش !

 

نه !

دیگر مهم نیست .

هیچ چیز ، هیچ وقت ، برای هیچ کس ، واقعا مهم نیست .

 

بودنت ، بودنم ، نبودنت ، نبودنم ،

دیگر مهم نیست .

 

تو راستی می گفتی !

بچه بودم .

وگرنه می فهمیدم عشقمان از نئشگی است ، نه از عقل !

 

می دانی رفیق ؟

تو راست می گفتی .

من بچه بودم .

یه عدد ِ من نگاه کن .

5 واحد از عدد ِ تو کوچک تر است

و کوچکتر می ماند ، برای همیشه !

 

حق داشتی ،

بچه بودم !

اما …

 

اما من هم بلند میشوم !

قد می کشم و مانند ِ بقیه دراز می شوم

و همسان ِ عددم ، ادعای فهم می کنم .

 

رفیق !

رفیق ِ من !

ببخش اگر دود ِ سیگارم ، رفت توی گلوی سیگاریت !

ببخش اگر انگشتان ِ کشیده ام ، اذیتت کرد ( حتی برای همان یک بار )

ببخش !

تو که می دانی !

کودک ، همیشه کودکی می کند و بزرگسال ،

گاهی ، شاید بکند !

پس ببخش اگر چشمانم ، آزارت داد .

ببخش اگر حرفایت را باور کردم .

تو ببخش ، اگر که من فکر کردم عاشق شدم !

ببخش اگر باور کردم که تو همیشگی هستی !

ببخش که لحظه های پر بهای تنهایی ات را ،

با حضور ِ همیشگی ام ،

لکه دار و کثیف کردم .

ببخش اگر بودم …

اگر قول دادم که تا همیشه برایت می مانم و اگر سر ِ عهدم ایستاده ام ،

تو بزرگ باش و ببخش !

 

می دانم .

نگفته ، می دانم که مهم نیست .

گفتم که !

هرگز نبوده !

همواره زندگی هدایت شده به طرف ِ چپ ِ ما !

و همچنین آدم ها !

و هم چنین خودمان .

 

رفیق !

رفیق ِ بی من !

رفیقی که دیگر اسم ِ من ، در انتهای اسم ِ محترمت ، نمی چسبد !

تو حق داشتی !

تو راست گفتی .

تو ببخش !

 

تو برو …

 

 

خسته ام . خسته !

دنیا روی دوشمه و بد تر از قبل داره اذیتم می کنه .

این تنهایی ِ لعنتی !

این خماری ِ اعصاب خرد کن !

همشون آدم رو از زندگی سیر می کنه . من که قبلا هم سیر بودم !

دیگه نمی دونم چی قراره بشه .

زندگیم بد بود .

بد تر شد .

بد تر شد .

بد تر شد .

یک پله مونده تا بشه بدترین .

این همه سال گذشت .

من نه بزرگ شدم .

نه باور کردم که زمان قابلیت ِ برگشت نداره و

نه دیدم که این زندگی نمی تونه ازرنی از اینی که هست ، بهتر بشه .

سیاهی . سیاهی . سیاهی .

به قولی : انگار من رو برای زندگی نساخته ان .

+ چرک نویس شده در دوشنبه 25 خرداد1388 21:42 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


حس ِ خفگی دارم .

دارم میمیرم از کمبود ِ فضا و هوا ، توی دنیایی که دیگرون برام ساختن .

به اطرافم که نیگا می کنم ، میبینم هیچی انتخاب ِ من نیست .

چه از رنگ ِ وسایل ِ مسخره ی اتاق ِ مسخره ترم ،

چه از اتفاقات ِ افتاده ،

چه از ...

هیچی اون جور که باید باشه نیست .

انگار که مدت هاست مُرده ام .

و اینا هم همه کابوس های بعد ِ مرگمه .

می فهمی ؟

سنگین تر ، وحشتناک تر و غیر ِ قابل ِ تحمل تر از اونن که بتونن واقعی باشن .

حس می کنم مُرده ام .

کم کم هم دارم می پوسم .

دارم متلاشی میشم .

این ها استعاره و تشبیه نیست .

اینا واقعی ان .

این ها اتفاقاتیه که داره سر ِ من می آد .

نمی دونم .

شاید اون بار که سعی کردم خودم رو بکشم ، واقعا مُرده ام !

هیچ کس چیزی از قوانین ِ بی حساب کتاب ِ این دنیای کثافت چیزی نمی دونه .

همه چیز محوه . تاره .

نمی فهمم . غرق شدم دیگه .

.....

می دونی ؟

یه نظرم زندگی ِ هر کس شبیه ِ یه اتاقه .

اتاق ِ هر کس ، به اتاقای دیگه راه داره .

یعنی یارو میتونه با بقیه ارتباط داشته باشه ،

گاهی هم برای برقراری ِ ارتباط با بعضی افراد ، باید از اتاق ِ آدمای دیگه رد بشه .

اما خُب بحث ِ من سر ِ ارتباط ِ اتاق ها به همدیگه نیست .

مثه همیشه ، موضوع ِ حرفم تولد و مرگه .

این اتاق فقط یه در به بیرون داره . هیچ پنجره ای نیست که بفهمی بیرون از این اتاق ها چه خبره .

اون در ، مثه در ِ حیوون های خونگی می مونه ، یعنی لولای یه طرفه داره .

یعنی فقط میشه از بیرون بهش وارد شد .

نمیشه ازش خارج شد .

نیچه یه جمله داره .

میگه :

به من بگو پیش از تولد کجا بوده ای تا به تو بگویم بعد از مرگ به کجا خواهی رفت .

( خُب ، یا یه چیزی توی همین مایه ها اما با همین مفهوم )

منظورم از گفتن ِ این جمله اینه که زندگی ِ قبل و بعد ِ آدما ، بستگی به باور هاشون داره

گرچه که این اندیشه خیلی فانتزیه ، چون اینجوری اختیارات ِ انسان بی حد و مرز تصور میشه ،

اما به نظرم درست می آد .

اتاق رو می گفتم .

وقتی متولد میشی ، بی هیچ اراده ای ، پرت میشی توی این اتاق .

بحث ِ محیط ِ اتاق یه بحث ِ خیلی گسترده اس که اصلا الان حوصله ی باز کردنش رو ندارم .

پرت میشی این تو ، و کم کم به مرور ِ زمان می فهمی که راه ِ خروج ِ نرمالی برای اتاق وجود نداره .

چون مرگت هم دست ِ خودت نیست ،

پس میشه در نظر گرفت که همونی که موقع ِ تولد پرتت کرد این تو ،

زمان ِ مرگت هم ، بدون ِ کسب ِ اجازه از تو ، از اتاق میارتت بیرون .

مبدا و مقصدت نسبت به اتاق ، یک مکانه .

اگه بخوام با مثال ِ اسلامی بگم ،

میشه اینکه بهشت یا جهنم با عالم زر یکیه .

حالا !

خودکشی یعنی چی ؟

یعنی یهو خودت رو بکوبی به اون در ِ یه طرفه .

اگه خودکشیت موفق باشه ، خُب نرمالاْ در میشکنه و تو میرسی به محیط ِ بیرون ،

محیطی که هیچ تفکری ازش نداریم .

و اگه نا موفق باشه ، فقط درت ترک بر میداره و ظاهر ِ اتاقت خراب میشه ،

یعنی ظاهرا ْ زندگیت بیریخت میشه ( در حقیقت بیریخت تر میشه ، چون اگه خوب بود که خودکشی صورت نمی گرفت )

این وسط چیزایی هم وجود داره . چیزایی که به در آسیب میزنن .

مرگ ِ تدریجی شاید اصطلاح ِ به جایی باشه برای اونایی که میگم .

مثلا اعتیاد مثه یه مته میمونه که در رو سوراخ میکنه .

راه ِ ورود رو باز می کنه ، اما زمان میبره . ( طول میکشه تا بُکُشه )

اعتیاد یه مثاله . ۱۰۰ ها چیز ِ دیگه هم همین حالت ِ مرگ ِ تدریجی رو داره .

به طور ِ مُصطلح گفته میشه که آدم رو می کنه تا بُکُشه !

من نمی دونم چی پرتت کرده توی اتاق .

من نمی دونم چرا پرت شدی .

من نمی دونم محیطی که قبل از پرت شدن در ِش بودی ، چی بوده و چی میتونه باشه .

من نمی دونم چرا این در ِ لعنتی یه طرفه اس .

من نمی دونم چرا محیط ِ اتاقی که آدما توش پرت میشن ، آدم به آدم ، متفاوته .

من نمی دونم هدف از بودن ِ محدود توی این اتاق چیه .

من نمی دونم چرا ما نباید چیزی از محیط ِ خارج بدونیم .

من فقط میدونم که گاهی تحمل ِ این اتاق ، سخت تر از حد ِ تصور میشه .

من می دونم گاهی این اتاق رنگش عوض میشه ، گاهی میشه سیاه ِ خالص .

من می دونم ما می تونیم محیط ِ اتاق رو دست کاری کنیم .

من می دونم خراب کردنش ، بسیار بسیار راحت تر از درست چیدنشه .

من می دونم گاهی ما آدم ها لازم داریم به اتاق های دیگرون سر بزنیم .

من می دونم گاهی لازمه که بی خبر از اتاق ِ یکی بیایم بیرون .

من می دونم گاهی آدم ها ، بی خبر از اتاقت می رن بیرون و دنیای اطراف ِ تو رو ترک می کنن .

من می دونم باید دلیلی برای همه ی این چیز ها باشه .

من می دونم که چیز هایی هست که ما آدم ها توان ِ فهمشون رو ( شاید در یک بازه ی زمانی ِ خاص ) نداریم

من می دونم چیزهایی هست که ما آدم ها نمی خوایم که بفهمیمشون .

من میدونم حقایقی توی گوشه و کنار ِ این اتاق ها ( زندگی ) پنهونه که هیچ کس علاقه به یافتنش نداره ،

چون از تلخ بودنش مطلعه .

من می دونم ما آدما گاهاْ میتونیم خیلی احمق باشیم .

و من میدونم که ما آدم ها ، گاهی می خوایم که احمق باشیم زیرا توان ِ تحمل ِ بار ِ سنگین ِ واقعیت رو نداریم .

و من مطمئنم که چیزای زیادی هست که باید فهمیده بشه تا از این نبودن نجات پیدا کنیم . اما ...

 

 

مدت ها نبودم .

گیجم .

گنگم .

متفاوت نوشتم .

فقط یه چیز . بدونید من هیچ باوری به اسلام ندارم . پس چیزی از اون برام نگین .

فقط بخونید و اگه برای ذهنتون زحمتی نیست ، یه ذره روش فکر کنید .

+ چرک نویس شده در سه شنبه 12 خرداد1388 6:6 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


هنوزم دلم می خواد بنویسم .

وقتی مینوشتم و ثبتش می کردم ، حس می کردم سبک شدم .

گاهی هم که فاصله ی بین ِ پست هام کوتاه تر میشد ،

مدام سبک تر و سبک تر می شدم .

اما حالا چی ؟

صادقانه اگه بخوام به موضوع نگاه کنم ،

متوجه می شم که اونقدر مغزم آشفته شده که دیگه نمی تونم یه متن ِ ۵-۶ صفحه ای بنویسم

و توش به اصل ، وفادار بمونم و خط بیرونی نزنم .

بخوام از آب بنویسم ، آخرشم میرسم به پوچی ِ دنیا .

بخوام از تنهایی بنویسم ، آخرش باید در به در دنبال ِ مسببش بگردم و اون قدر فحش بار ِش کنم که در ِ وبلاگم رو تخته کنن .

اون زمان ها موضوع زیاد بود .

گرچه ،

هنوزم موضوع زیاده .

هنوز میشه بلاگفا رو باز کرد و ساعت ها بی هدف و با یه فکر ِ مشخص تایپ کرد .

بیشترین موضوعی که پست هام بهش اختصاص داشتن گروه بندی ِ آدما بود .

نمی دونستم چرا این کار رو می کنم اما انجامش می دادم .

با کلی تمثیل و تشبیه و هزارتا چیز ِ دیگه ، توضیح میدادم که آدما از جهات ِ گوناگون ،

چه جوری میتونن طبقه بندی بشن .

اما الان می فهمم چرا این کار رو می کردم .

توی اون بازه ی زمانی ، بهم القا شده بود ( فعل ِ مجهول ) که بیش از اندازه عجیبم

و بیش از اندازه از آدما دورم .

تمام ِ اون دسته بندی ها ، تمام ِ اون توضیح ها فقط برای این بود که به خودم ثابت کنم منم توی یکی از اون گروه ها وجود دارم .

مهم نبود که جمعیت ِ آدمای اون گروه چقدر کم و ناچیز باشه ، فقط مهم بود که منم باشم . منم حساب بشم .

چقدر احمقانه اس ! نه ؟

یک سال پشت ِ این کامپیوتر نشستم و افکارم رو به بهترین حالتی که می تونستم ریختم اینجا و

پشت ِ تک تک ِ اون کلمه ها خودم رو قایم کردم .

اما الان دارم ظرف ِ یه پست ، همه چیز رو میریزم بیرون .

اون نویسنده ی معقول و منطقی ِ قبلی ِ این وبلاگ کو ؟ والا منم نمی دونم .

پیداش کردین بهش سلام ِ من رو هم برسونین و بگین که جای خالیش توی وجودم بدجوری اذیت می کنه .

اون همه حرف ، اون همه فکر ، اون همه وقت ، همه اش به هیچی .

برام مهم نبود اما همیشه دوست داشتم یه سالگی ِ وبلاگم رو با دست هایم خودم تایپ کنم .

و حالا چی شد ؟

روز ِ تولدش ، تنها لغتی که توش پیدا میشد " دائــــِــم الــتـَــعــطـــیــل " بود .

همیشه همین بوده .

همیشه هم همین خواهد بود .

آرزوهای بزرگ و کوچیک ِ آدم ،

بیخود و بی جهت خراب میشن .

که چی ؟

گاهی آدما خیال می کنن دارن قربانی میدن . قربانی ای در راه ِ هدف ِ برتر !

قصه ، قصه ی آرزوی من و امثال ِ من نیست .

مال ِ همه اس .

حالا بسته به اینکه یارو اصلا هدف ِ برتری داره یا نه ، نتیجه و فکرش متغیره .

اگه دلیلی واسه زندگی داشته باشه ، اگه بدونه چرا داره اکسیژن حروم می کنه ،

خـُب میشینه خیلی منطقی با خودش کنار میاد که آره ! اشکال نداره .

اما اگه ندونه چرا پرت شده وسط ِ زندگی ای به این کثافتی ،

نمی تونه با این مسئله کنار بیاد .

و چون به واسطه ی قوانین ِ قشنگ و دوست داشتنی ِ دنیا ،

شما به ۹۹ درصد ِ آرزوهات نمیرسی ،

پس عاقبت ِ اون گروهی که علت ِ زندگیشون رو نمیدونن میرسه به جایی مثه اینجا !

به نا کجا ! به تیمارستان ! به طرد شدن از جامعه  !

محترمانه تر و راحت ترش میشه اینکه حال و روزشون جوری میشه که باعث میشه اونا دیوونه خطاب بشن .

سخته واسه ی آدما که بخوان قبول کنن که بیخودی اتکت ِ دیوونه چسبیده روشون .

خیلی ها انکارش می کنن .

خیلی ها به مسخره میگیرنش .

اما هست . اما وجود داره .

عقده های ریز و ظریف ِ کودکی ،

تلنبار ِ آرزو هایی که هیچ وقت به سر انجام نرسیدن ،

کوله پشتی ِ پُر ِ خاطراتی که نمی دونی با یادآوریشون باید زار بزنی یا بخندی ،

همه و همه باعث میشن تو بشی آدمی جدا از بقیه .

آدمی که اگه یه اینقده جرات داشته باشه ،

اولین صفت ِ خودش رو " عجیب " میدونه .

همش که چی ؟

که اینکه من دارم سعی می کنم بازم بنویسم .

میدونم قلمم اون نیست .

میدونم که ذهن و فکر و عقیده ام به کلی عوض شده اما میخوام سعی کنم .

.

.

.

سریالی هست که احیانا همه اسمش رو شنیدن : LOST

به غیر از اینکه می گم فلسفه ی جالبی رو به نمایش میذاره ،

می خوام یه دیالوگ ازش نقل کنم .

چارلی چند لحظه قبل از دزدیده شدن ِ کلیر توسط ِ اتان ،

میگه : من یه معتاد به هروئین بودم ، اما الان ترک کردم و تمیزم . اگه تونستم اون کار رو بکنم ، پس از پس ِ این هم بر می آم .

منم همین رو می گم . مطمئنم کسی اینجا حالیش نمیشه یعنی چی که تمرکزت از دست رفته باشه و نتونی یه متن ِ طولانی و مرتب بنویسی و

نوشتن به این سبک و سیاق برات سخت باشه ،

اما اگه احیانا کسی فهمید ، بدونه که دوباره انجام دادن ِ این کار خیلی سخته . خیلی !

بعد ِ اون همه وقت . اون همه اتفاق ، اون همه اومد و رفت ،

که چی ؟ مثال ِ هروئین برای چی بود ؟

یه ذره نوشته هام رو بالا پایین کن و با چشمای خودت ببین من رو .

ببین آدمی که همه چیزش از دست رفت . یا شایدم همه چیزش رو از دست داد .

معتاد شد ، سیگاری شد ، شروع به مصرف ِ الکل کرد .

این همه لغت رو مصرف کردم که بگم نوشتن سخته .

سخته که بدون ِ وجود ِ کسی که باید می بود و می خوند ،

بازم نوشت .

سخته . عجیب سخته !!

+ چرک نویس شده در جمعه 21 فروردین1388 17:12 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


نویسنده در جهت ِ رسیدن به آرزوی دیرین ِ خود میباشد

 

مــــــوقـــــــت ُ الــــتــَــعــــطــــیــــــل شـــُــــد

 

* والا نویسنده الان خودش هم نمی دونه داره چی کار می کنه .

زندگی همیشه یه حربه ی جدید توی آستینش داره تا با اون به تو ثابت کنه که همیشه راهی برای بدتر شدن هست . همیشه !

الان زندگی شده یه چیزی تو مایه های هیچی . آرزوی دیرینم هم که رفت به دَرَ ک !

توضیحاتش بمونه واس ِ دل ِ صاب مُرده ی خودم . فعلا تو همون خلاء دارم دست و پا میزنم تا ببینم چی پیش می آد .

فقط یه سوالِ مهم : کسی مطلع هست که آیا ( مــرحووم ) مــتولــــّد ِ مــاه ِ گــُــه زنده هست یا نه ؟!

 

+ چرک نویس شده در سه شنبه 8 بهمن1387 17:6 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


اسم ِ پست ِ قبلی رو بذار غلیان ِ احساسات ِ مسخره .

فاز به فاز شدم و کُس نوشتم.

خل شدم وقتی آرشیو ِ خودم رو نیگا کردم .

اگه وبلاگ ِ یکی دیگه بود ،

می گفتم اون وسط مَسط ها نویسنده اش عوض شده .

چرا می نویسم ؟

چرا برام مهمه که اینجا همیشه باشه ؟

شاید هم مهم نیست .

نمی دونم .

گاهی که به این بچه های مسخره نگاه می کنم ،

هوس می کنم مثه اونا پاهامو بکوبم زمین و داد بزنم که نمی خوام .

اما نمیشه .

باید مثه آدم خفه خون گرفت ، نشست و فکر کرد .

فکر کرد به راه ِ چاره .

مضحکه اما تنها راهی که هست پاک کردن ِ صورت مسئله اس .

یا میشه رفت تیمارستان و نبود توی این زندگی .

یا میشه مُرد و خلاص شد از تحمل ِ دنیا .

تیمارستان که منطقی نیست .

اما مرگ همیشه منطقیه .

فوق ِ فوقش یه پارچه مشکی میزنن سر در ِ خونه .

یه مشت گریه ی الکی

و بعدش هم برای راحتی ِ حال ِ باقی ِ آدما ، فراموشی .

منطق ِ اثبات شده ی ذهن ِ من ، چقدر برات غیر ِ منطقیه .

می دونم .

می دونم .

شاید تنها چیزی که توی این دنیا می دونم همینه .

که من دیوانه ام .

دلیلی نمی خوام .

دیوونه که دلیل نمی خواد .

حتی دیوونگی هم دلیل لازم نداره .

..

اولین مطلب رو که اینجا نوشتم ( یادش به خیر ) ،

فک کردم به روزی که باید بنویسم اینجا یک ساله شد .

احمق بودم .

نه اینجا یک ساله شده و نه من عاقل !

هدف از نوشتن چیه ؟

هدف از سنگین کردن ِ این صفحه چیه ؟

دلم پره اما نمی خوام اینجا خالیش کنم .

نمی خوام هیچ جایی ، برای هیچ بنی بشری تخلیه اش کنم .

تو این پست های آخر یه جمله چقدر تکرار شده : خسته ام !

از تکرار متنفرم .

وقتی که حرف تازه ای برای گفتن نیست ، باید خفه شد .

این قانون ِ دنیاست اما من ازش پیروی نمی کنم .

می نویسم باز .

توی تک تک ِ پست های مسخره ام هم این جمله رو تکرار می کنم .

انگار قاطی کردم وبلاگ هایم را .

مطلب ِ اون رو اینجا می نویسم .

اما نه .

مهم نوشتن است . اگرچه که مکانش درست نباشد

اما چرا ؟

بنویسم که چی بشه ؟

بیای بخونی و بخندی و رد شی ؟

منم دلم خوش باشه که آره ، نوشتم . آپ کردم .

.

.

اَه .

لعنت به این دنیا و

لعنت به خود درگیری های تموم نشدنی .

+ چرک نویس شده در چهارشنبه 2 بهمن1387 18:49 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


شاید خواننده های قدیمی دخترک رو یادشون باشه

اما نه .

هیچ خواننده ایم اون قدر ها قدیمی نیست که پست های اول ، دومم رو یادش بیاد .

دخترک ، شخصیت ِ نوشته هام بود .

تنها شخصیت ِ نوشته هایی که نویسندشون بعد از مدت ها دست به قلم نبردن ،

خلقش کرد تا خودش رو بی هیچ نشونی ای به تصویر بکشه .

نویسنده ای که پر بود از وقت و حوصله و ادبیات و شاید کمی استعداد .

نویسنده ای که می نوشت و با نوشتنش آروم می شد .

حس می کرد با هر کلمه ، بار ِ سنگین ِ روی دوشش سبک تر میشه .

برو به پست های اولین ماه ، اسفند ِ ۸۶ .

و بخون شرح ِ حال ِ دخترکی رو که با کلی استعاره و مجاز ،

داشت عشق گدایی می کرد .

حالا این بار اون دختر ،

نشسته روی سکوی گوشه ی خیابون .

تکیه داده به کیوسک ِ فروش ِ بلیط ِ اتوبوس

و خیره خیره نگاه می کنه به مردکی که بساطش رو گوشه ی خیابون پهن کرده

و سنتور میزنه .

گاه گاهی مردمی که دارن با عجله رد میشن ،

توجهشون به صدای موزون ِ سنتور جلب میشه

و دست می کنه تو جیبشون و یه پولی اِخ می کنن جلوی مرد .

دخترک نشسته . کیفش رو از ترس ِ دزد ها محکم نگه داشته .

روسریش رو به خاطر ِ گشت ِ ارشادی که چندتا خیابون پایین تر دیده بود مدام میکشه جلو .

سیگار میکشه و به اون مردک نگاه می کنه .

نگاه می کنه اما سعی می کنه نبینه .

سعی می کنه نفهمه .

نبینه نگاه ِ مردمی رو که رد میشن و با هر نگاهشون میخوان خوار مادر ِ دخترک رو به فحش بکشن .

نفهمه ترحم و نفرتی رو که مردم رو صورتش تُف می کنن .

فقط نشسته ، سیگار می کشه و فکر می کنه .

به خودش . به اینکه چی به سرش اومده که به این روز افتاده .

سیگارش تموم میشه و یکی دیگه روشن می کنه .

هوا تاریکه و سرد .

دخترک می لرزه و سیگار می کشه و فکر می کنه به دنیا .

به این مردم . به زندگیش که به گــُه کشیده شده ( به کار بردن ِ کلمه ی گـُه بی دلیل نیست )

فکر می کنه .

فکر می کنه .

فکر می کنه .

لعنت میفرسته به این دنیا .

غرق میشه تو صدای موسیقی .

تو خودش جمع میشه تا سرما بیشتر از این نابودش نکنه .

دست ِ آزادش رو میذاره لای پاهاش تا نبینه لرزشش رو .

به خاطره هاش فکر می کنه .

چشماش خیس میشه .

اشکاش رو پاک می کنه و لبخند می زنه .

سیگارش تموم میشه و یکی دیگه روشن می کنه .

به مردم نگاه می کنه .

هر لحظه این احتمال رو میده که یکی یه پولی هم جلو پای این بندازه

یا اینکه بیاد جلو و قیمت بگیره برای یه شب !

دخترک زمان ِ نسبتا ً کمی رو اونجا نشسته بود

اما وقتی از اون جا بلند شد و رفت ،

تازه فهمید که جا مونده .

خودش بین ِ صدای سنتور و دود سیگارش و نگاه ِ مردم جا موند .

رفت اما خالی رفت .

به چند ساعت قبل فکر می کرد .

به اینکه آیا واقعا تخم ِ خودکشی داره یا نه .

شاید همون شب بلاخره حسابش رو با خودش صاف کرد .

اما جا موند .

خودش جا مونده بود .

اما کسی نبود که بفهمه .

همون موقع ها بود که فهمید کسی نیست که نبود ِ دخترک ، اذیت بشه .

بـــــــــــُــــریـــــــــــــــــــــد

.

.

.

.

جا موندم .

خسته ام . خالی ام .

متاسفم از تجربه ی دنیا .

د ِگـــَـــر هـــیــچ نـِـمـــی خـــــــــواهــَــم اَزیــــن دارالمَــــــــــــــجـــــانــــیـــن جـــُــز مــــَــرگــــــــــ ...

+ چرک نویس شده در چهارشنبه 2 بهمن1387 18:3 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


یه نتیجه ی قطعی : دنیا تهش پوچه .

....

ببین .

یه صفحه ی فلزی ِ صیقلی رو فرض کن .

بهش نور بتابون به طوری که اون صفحه قادر باشه اون نور رو بازتاب کنه .

حالا چندین واحد ِ بزرگ در راستای ارتفاعی که در حالت ِ سه بعدی به صفحه وارد میشه ، برو بالا .

سیم های قطوری رو فرض کن که به شکل ِ باور نکردنی ای در هم پیچیدن .

به طوری که اجسام ِ زیر ِ اون ها اصلا قابل ِ دید و شناسایی نباشن .

توجه کن که تو داری از بالا به این چیزایی که گفتم نگاه می کنی .

توجه کن که دارم فضا رو سه بعدی شرح میدم .

حالا .

آدما در حالت ِ عادی درون ِ این سیم ها هستن .

سیم ها به هم مرتبط ان و یه شبکه ی داخلی ِ خیلی وسیعی رو می سازن .

آدما توی اون در حرکتن و این دنیا اون هاست .

دیوونه ، آن نرمال ها و یا هر قشر ِ دیگه ای که توی ذهنت اونا رو از افراد ِ عادی جدا می دونی رو تصور کن .

اونا کسانی ان که با تلاش ، تفکر یا هر کوفت و زهر ِ مار ِ دیگه ای سوراخی توی سیم های اطرافشون ایجاد کردن .

و دارن سعی می کنن که سیم های درهم پیچیده ی دیگه رو طوری جا به جا کنن که بتونن نوری رو که از اون سطح ِ فلزی می تابه ، ببینن .

سطح ِ فلزی و نور هایی که ازش تابیده میشن همون حقیقته که ماها داریم در به در دنبالش می گردیم .

افراد ِ مذکور بعد از مدت ها تلاش ، حس می کنن که بلاخره نوری دیدن .

فکر می کنن به حقیقت رسیدن .

منظورم باطن ِ لغت ِ حقیقته . حالا این حقیقت می تونه با توجه به گوناگونی ِ افراد ، به صدها مدل تعریف بشه .

ببین . نوری که از اون سطح ِ صیقلی می تابه به این دلیل حقیقت معنی میشه که از برخورد با اون بازتاب شده . یعنی قسمتی از اون رو در خودش داره .

وگرنه نور ِ تنهایی که از یه منبع ِ نور بتابه ، به خودی ِ خود حقیقت تلقی نمیشه .

می گفتم . دیوونه ها نور رو میبینن .

فک می کنن حقیقته .

اما ..

واقعیت چیز ِ دیگه ایه .

صفحه ی صیقلی ِ فلزی ای در کار نیست .

منظورم اینه که اصلا حقیقتی وجود نداره که آدما بتونن کشفش کنن .

هیچی .

نوری که افراد ِ سر برون آورده میبینن ، فقط یه نوره . نه بازتابی از حقیقت .

می فهمی منظورم رو ؟

اصل همون سیم های پیچ در پیچیه که آدما در ِش زندگی می کنن و میمیرن .

اون سیم ها در واقع در یه فضای مطلقا سیاه قرار دارن که تنها نور هایی بی هدف بهش تابیده میشه .

پوچی . تهی بودن . تمام ِ حرفی که می خوام بگم اینه .

و مشخصه که خالقی هست .

معلومه که خدایی هست .

موجودی باید باشه برای ساخت ِ این زندگی ِ دایره وار .

شاید یه موجود ِ ابَر انسان .

اما نه موجودی تکمیل . نه موجودی محض و بی همتا .

موجودی با عقل ِ محدود در سطح ِ خودش ( عقلی که برای ما وسیع و دست نیافتینه )

اما این موجود دچار ِ اشتباه میشه . خسته میشه . تنوع می طلبه .

شاید میلیون ها میلیون از اون موجود وجود داشته باشه .

که هر کدومشون یک یا تعدادی از این دنیا ها رو ساختن . حالا با اشکال و تعاریف ِ مختلف .

و صد البته اونا هم زیر مجموعه ی یک خالق ِ دیگن .

متوجه ِ گردش ِ دایره واری که ذکر می کنم میشی ؟

ما زیر مجموعه ی یک زیر مجموعه ایم که خودش هم زیر مجموعه ی یک مجموعه ی دیگه ایه که امکان داره اون مجموعه آخری هم زیر مجموعه ی یک مجموعه ی برتر باشه .

و تهش ؟

ته ِ تهش میرسه به یه خالق .

محض و بی همتا و فنا نا پذیر .

اما ...

حساب کن ما چند مجموعه با زیر مجموعه ی اصلی ِ اون فاصله داریم !

دلیلی بر حکمرانی ِ اون بر ما نیست .

اون فقط قوانینی رو در زیر مجموعه ی اصلی ایجاد کرده که اون قوانین باعث ِ ایجاد ِ یک زیر مجموعه ی دیگه شده .

این رو بگیر و ادامه بده .

فقط قوانین ِ اجرا شده اش در زیر مجموعه هاست که قوانین ِ دنیای ما رو میسازه .

قوانینی که در طی ِ انتقال از یک زیر مجموعه به زیر مجموعه ی زیریش ، دچار تغییر و اشکالات ِ احتمالی شده .

شاید ما هم هرکدوم برای خودمون زیر مجموعه ای داریم .

شاید !!

Dark and imaginary lights

+ چرک نویس شده در دوشنبه 25 آذر1387 22:7 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


توان و حوصله ای برای نوشتن ندارم

اما بازم به رسم ِ قدیم می نویسم .

دوباره مدادم رو میگیرم دستم و از سر شروع می کنم به اعتراض .

بر خلاف ِ همیشه ، بدون هیچ موضوع .

بدون اندکی دلخوشی .

جمله ای هست که همه با اشاره به استعاره اش به کارش می برن

اما من کارم از استعاره گذشته .

وقتی می گم : دنیام داره تیره و تیره تر میشه ،

یعنی واقعا وقتی چشمام رو باز می کنم

فقط سیاهی می بینم .

شاید هم تبدیل شدم به منبع انرژی ِ منفی .

حتی نگاهم هم این انرژی رو منتقل می کنه .

که البته نظریه ی چرتیه .

رفیقم می گه من توی وجود ِ تو تضاد می بینم .

من مدت هاست که گفتم حتی خودم هم با خودم تضاد دارم .

دیگه نمی فهمم تو دنیا چه خبره .

یادش بخیر .

می شستم شب به شب فکر می کردم و

مطلب می نوشتم .

بعد از بینشون انتخاب می کردم .

اما الان خالی ام .

تهی ِ تهی .

حتی خالی تر از لوله ی در بسته ای که درونش خلاء حاکمه .

دیگه کی می فهمه چرا ۲۴ ساعته دارم هر هر می خندم .

کی می فهمه اگه این لبخند رو نزنم رسما می شم سنگ .

بی هیچ احساس . بی هیچ ابراز احساسات و پر از خشم .

قبل تر ها حد اقل اعصابم این قدر تخمی نبود .

اما الان اونم از دستم رفته .

چه کنم ؟

چی کار می تونم بکنم ؟

همش شده علامت سوال .

حتی سیگارم هم موقع سوختن روش شکل ِ علامت سوال درست میشه .

خسته ام .

کارم از مرخصی گرفتن از زندگی گذشته .

آرامش می خوام .

بر عکس ِ بقیه من سکون می خوام .

بسه هر چی سگ دو زدم واسه این زندگی ِ لعنتی .

دوست داشتم زندگیم بشه مثه داستان های بچه ها .

قهرمان ِ داستان از سمت ِ شرقی ِ زمین میره توی یه سوراخ ،

میره و میره و میره .

وقتی غرق شد توی عمق ِ سوراخ ،

یهو از سمت ِ غربی ِ کره ی زمین می آد بیرون و دوباره به نور می رسه .

اما نمیشه .

الان حتی دیگه این آرزوی مسخره رو هم ندارم .

اصلا آرزو چیه ؟

کیلو چنده ؟

چند تا اسکناس سبز و آبی باید پیاده بشی تا بهت آرزو بدن ؟

امید چطور ؟

چند سال باید جون بــِکنی تا بهت یه مثقال امید بدن ؟

هان ؟

دارم چرت و پرت می گم ؟

بذار بگم .

مگه همه باید همیشه باب ِ میل ِ تو بنویسن ؟

اگه خوشت نیومد هم کافیه فقط یه فحش ِ زیر لبی بدی و پنجره رو ببندی . مگه نه ؟

اینه رسم ِ این دنیا .

ما آدما به هر جا وارد میشیم گه می زنیم بهش .

حتی توی این دنیای مجازی هم بازم همون آدمای آشغالی ایم که بودیم .

هوی . بهت بر خورد ؟ میگی چی کار کنم ؟

برات شعر ِ حافظ بنویسم تا خوشت بیاد ؟

یا می خوای مطلب ِ عاشقانه کپی پــِیست کنم ؟

تازه اون جوری می تونی بدون ِ عذاب وجدان نظر بذاری که  " چه قشنگ می نویسی ، به منم سر بزن "

مگه نه ؟

میبینی ؟

معلوم نیست تعداد ِ این خواننده ها چه توفیری تو حال ِ یارو داره که این قدر خفت رو به جون می خره

و واسه دونه دونه ی وبلاگ ها این نظر رو پـــِیست می کنه .

بریدم دیگه .

در و دیوار واسم تنگ شده .

جا نمیشم تو این دنیای لعنتی .

بذار بگم . تحملم کن .

گرچه ، نمی خوای هم نکن .

بذار بگم تا شاید خالی بشم .

ننوشتن باعث شده سَبک ِ نوشتنم از ذهنم بره .

دارم کـُس می گم دیگه .

نوشتن این قدر ها هم سخت نیست .

خوب نوشتن سخته .

اینم به سبک ِ جملات ِ قصار ِ قدیم .

به یاد اون پست ِ قانون ِ فیزیک که اون موقع ها اصلا خواننده ای نبود که بخونتش .

بازم گرفتار ِ این قلمم .

چی بگم ؟ ( چه قد از این جمله بدت می آد رفیق ِ گه ِ من )

پر شدم .

دائم السَگ شدم .

دارم پاچه ی زمین و زمان رو توی یه لحظه می گیرم .

مگه قراره اینجا از این قاعده مستثناء باشه ؟

دنیام فرو ریخته دیگه .

ولش کن . این جمله های ادبی به کارم نمی آد .

زندگی به چیز رفته و تموم .

اینه حرفم .

دقیقا دردم همینه .

به چیزم که مسببش خودمم .

چی بگم ؟

آدم ِ سگ که نمی آد محترم بنویسه .

کارم شده اینکه هر دری وری ای می خوام می گم و آخرشم می گم ببخش .

خودم رو هم بزنم به خوش خیالی که آره ، یارو به دل نگرفت .

.

نــَگین که باز دارم اشتباه طبقه بندی می کنم . بذارین بگم .

تنها کاری که تو زندگیم بلدم همین نوشتنه . حتی حرف هم دیگه نمی تونم بزنم .

آدما رو می خوام بازم دسته بندی کنم .

به یاد گذشته ها ! ( رفیقم ، چه خوب گفتی که هر روز بد تر از دیروز )

دسته ی اول : آدمایی که مشابه قدر ِ مطلق اند

دسته ی دوم : آدمایی که مشابه قدر ِ مطلقی ان که بیرونش یه منفی اضافه شده .

دسته ی سوم : همون قشر ِ خاکستری ای که همیشه میرینن به تقسیم بندی های دقیق .

.

.

دسته ی اول ----> آدمایی که ما بهشون میگیم خوش بین .

هر اتفاقی که واسشون بیفته ، در نظر اونا مثبت جلوه می کنه .

فرقی نمی کنه که بار ِ اتفاق ِ افتاده ،

زیر ِ صفره یا بالای صفر ( منفیه یا مثبت ) ( به قول شازده کوچولوی بزرگ ، آدم بزرگا همیشه نیاز به توضیح دارن )

این دسته همیشه توی زندگیشون موفقن .

حتی اگه نون ِ شب نداشته باشن ، بازم احساس ِ رضایت می کنن و

بدون ِ هیچ اعتراضی ، برای بهتر و بهتر شدن تلاش می کنن .

میگی من چی کار کنم که از این گروه نیستم ؟؟

.

دسته ی دوم ----> این آدما رو بدبین می نامیم اصولا .

آدمی که هر چی بهش بگی ، منفی برداشت می کنه .

هر اتفاقی رو بد تعبیر می کنه .

حتی اگه یه اتفاق ِ خوب هم براش بیفته ،

میگه که پشت ِ هر خنده ، گریه اس .

پس بازم ناراحت میشه و غر می زنه .

این آدما اگه به همین راه ادامه بدن اصلا و ابدا امکان نداره که احساس ِ خوشبختی بکنن

و شاد زندگی کنن و کپه شون رو بذارن .

تنها راهش اینه که دیدشون رو عوض کنن .

یا تبدیل بشن به همون قشر ِ سفید ِ دسته ی اول

یا بشن جزو ِ مسخره های خاکستری .

در اصل مهم نیست که وجود ِ اون منفی تقصیر ِ خودشونه یا آدمای دیگه

به هر حال حاصل منفی در می آد .

لالایی بلدم اما خوابم نمی بره .

می دونم .

.

دسته ی سوم ----> خاکستری ها اسم ِ دیگه ای ندارن .

در حقیقت نقششون توی زندگی ِ خودشون در حد ِ همون مگسی ِ که کنار دستشون ویز ویز می کنه .

خاکستری یعنی تابع ِ محیط .

یعنی آدمی که فکرش رو خاموش کرده و داره اتومات به زندگی ادامه میده .

نکته ای که هست اینه که

خاکستری بودن اصلا بد نیست ، بلکه لذت بخش هم هست

اما کنار ِ خاکستری ها بودن و متهم به تحمل کردن ِ اونا شدن ، برابر ِ با عذاب ِ جنهم ِ مثلا واقعی ِ خدا .

خواننده ،

جون ننه ات بفهم وقتی میگی من خاکستری ام بهم بر می خوره .

گرچه که الان اونم مهم نیست .

در حقیقت بهم بر می خورد اما الان مهم نیست . دیگه مهم نیست .

..

..

ای توی روح ِ این زندگی و خدای عادلش که

آدما رو به این روز میندازه .

آهای آدمای ریشو ،

واسه این دیگه چه بهونه ای دارین ؟

خدا عذاب میده تا بهش نزدیک تر بشیم ؟

مگه اونم مثه شما بیمار ِ روانیه ؟ ( یا مثلا مثه من ؟ )

میگی می خواد عذابت رو تو این دنیا بکشی تا اون دنیا

یه راست بفرستدت بهشت ؟

اول که ریدم به بهشتتون .

دوم اینکه مگه خدا عقده ی عذاب داره ؟

..

اثبات ِ معاد : چون خدا گفته شما باید کار ِ خوب بکنین پس باید یه بهشتی هم باشه که

تلافی ِ مشروب هایی که اینجا نخوردین رو ،

سر ِ جوب های اون در بیارین .

.

.من - تو - او - ما - شما - ایشان

.

پر واضحه که این نوشته ها به مذاق ِ هیچ کس خوش نمی آد .

من اینجا آزادم . می خوام لا اقل از آزادیم بهره ببرم .

من که زندانی ِ زندگی ِ کوفتیم هستم .

بذار اکسیژن ِ آزاد ِ اینجا رو تنفس کنم .

البته اگه تنفس کردن رو هم فراموش نکرده باشم .

 

+ چرک نویس شده در سه شنبه 28 آبان1387 22:26 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


زندگی شبیه یه کلاس ِ هندسه اس .

تو حکم ِ مسئله رو داری .

تو می دونی که محکومی به زندگی کردن .

تو می دونی که ناخواسته محکومی به بودن .

تو حتی اگه وانمود کنی که نمی دونی ، اما بازم می دونی که تو جریان ِ زندگیت ،

بی اهمیت ترین چیز ،

تو و اراده ی توئه .

تو می دونی که سرنوشت زورش از تو بیشتره .

مگه سرنوشت دست ِ خدا نیست ؟

پس این اثبات می کنه که زور خدا از تو بیشتره .

این اثبات می کنه که زندگی ما حاصل ِ زورگویی ِ پنهان ِ خداست .

تو می دونی که پاشنه ی این دنیای لعنتی هیچ وقت روی پایه ی عدالت و درستی نچرخیده .

تو بدون ِ هیچ آموزشی ،

می دونی که اینجا تو فقط یه بازیگری .

می دونی که خدای رحمان و رحیمت ، بهت گفته با هر غلطی که بکنی ،

جهنم رو به خودت نزدیک تر می کنی .

اینا همه حکم ان .

فرض مسئله فقط بی قانونی ِ این دنیاس .

این توئی که باید بشینی این حکم ها رو به ترتیب اثبات کنی ،

تا بتونی از بینشون یه رابطه ی درست و قانون مند در بیاری .

میگی این جا ، جای روز و شب عوض شده .

میگی توی شب ِ تاریک ، وقتی میشینی و فکر می کنی ،

دنیا برات از روز هم روشن تر میشه ؟

بی دلیل که نمی تونی این رو بگی .

باید بشینی رابطه اش رو پیدا کنی ، واسه ذهنت توضیحش بدی و نتیجه گیری ِ نهایی رو انجام بدی .

و در آخر تو فقط تونستی اثبات کنی که آره ، دنیا جیزه .

نباید بهش فکر کرد وگرنه مثل ِ اسید ، شادی و امیدت رو نابود می کنه .

که چی بشه ؟

این همه تلاش و وقت و بد بختی برای اینکه بشینی به خودت اثبات کنی که

بدبختی و با گذشت ِ هر ثانیه هم داری بد بخت تر و غرق تر میشی ؟

گرچه که ،

اثباتش لازمه .

تو تا ندونی که جات روی صفحه ی شطرنجی ِ سیاه سفید ِ دنیا کجاست ،

نمی تونی با اطمینان هیچ حرفی بزنی  .

حالا وقتی که برات اثبات شد که

تو محکومی به زندگی توی این زندانی که ورود و خروجش از خواست ِ تو خارج بوده ،

اون وقت تازه می فهمی که چقدر حقیر و بد بختی .

وقتی توی غم غرق بشی ،

دوباره ذهنت شروع می کنه به فعالیت .

شروع می کنه به اثبات ِ اصول ِ دیگه ی این دنیا .

و با اثبات شدن ِ اونا ،

تو باز هم غرق تر ، مشکی تر و نابود تر میشی .

همینه که می گم دنیا مثه یه دایره اس .

تو یه روزی ، یه جایی ، به طور ِ خیلی ناخواسته واردش شدی و

شروع کردی به چرخیدن .

با افزایش ِ تعداد ِ سال های عمرت ،

سرعت ِ چرخـِشـِت هم بیشتر میشه .

تا آخرش به جایی میرسی که نمی تونی تحمل کنی و اون وقت نفله میشی .

نفله . نفله ی نفله .

.

.

پ.ن :

زیباترین آرزوم اینه که تاریخ ِ تولد و مرگم یکی باشه .

امروز اولین روز ِ ماه ِ آبان بود .

به جای کادوی تولدی که همیشه ازش گریزون بودم ،

برام دعا کن که روز ِ بیست و دوم ِ این ماه ،

تمام فاصله ها از ما بین ِ من و جهنمم برداشته بشه و

منم مثه بقیه ی مرده ها ،

برم جهنم .

دعا کن که a.s.a.p برم .

..

   1 As soon as possible

+ چرک نویس شده در چهارشنبه 1 آبان1387 21:2 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


نوشتم توی اینجا کم شده

شاید به صفر رسیده .

شاید دلیل های زیادی داشته باشه .

دلیلایی که حدِ اقل خودم رو قانع می کنن .

چیزایی شبیه این که اینجا مال روزهای سفیدم بود .

مال ِ روز هایی که سیگار و مشروب فقط آرزو بود .

این جا مال ِ آدمی بود که با اولین پک از یه سیگار ِ لایت ،

گلو و چشمش سوخت ،

مال ِ آدمی که نمی تونست باور کنه اون قدر غرق ِ کثافت شده که سیگار بکشه .

مال ِ آدم کوچولویی که مست بودن براش آرزو بود . حتی با لغت ِ تگری زدن هم آشنایی نداشت .

مدت هاست که چیزی ننوشتم به بلندی و وقار ِ اینکه دلم راضی بشه بذارم اینجا .

قبل تر ها ، در واقعیت ِ زندگیم کم حرف بودم و

تمام حرفام رو اینجا میزدم .

سکوت ِ طولانی مدتم رو با جمله ها و متن های طولانی درمون می کردم .

اما بازم دنیام دچار تغییر شد .

پیش رفت و پیش رفتم به سمت ِ بد و بدتر .

آرزویی نیست .

امیدی نیست .

حتی ذره ای هم شادی نیست .

دیگه به سکوتم عادت کردم .

عادت کردم که بشنوم و خفه بشم .

بسه که هر چی متهم شدم به دیوونگی .

دوست دارم بنویسم اما دیگه خلاقیتی نیست .

دیگه نوشتن از درد هم تکراریه .

اون قدر دنیام تیره شده که دیگه نمی دونم این همه حرف توی کدوم کلمه جا میشه .

از اینکه میبینم آدم ها هنوز همونن و

من دارم یکه و تنها با سرعت میرم به قعر آتیش و بد بختی به خودم می لرزم .

شاید یکی راست گفت .

شاید من هنوزم فقط یه حیوونم که

بلد شده دود بکنه و گاه گاهی هم مغزش رو بفرسته به مرخصی .

دیگه از منطق خبری نیست .

هنوزم توی گردش ِ دایره وار ِ دنیا ول معطلم اما

دلیل ِ زندگی فقط نبود ِ جرئته .

شاید دیگه اسمش هم زندگی نیست .

اسمی ندارم که براش بذارم .

منطق و فلسفه ای ندارم که بریزم پای جمله ام تا رشد کنه و خوندنی بشه .

همیشه حواسم بود که پست هام تکراری نشه .

نه پشت ِ سر ِ هم متن بزنم و نه پشت ِ سر ِ هم غر بزنم و بنالم .

....

اوایل اسم اینجا فقط یه اسم بود .

یه ترکیب که برام عزیز شده بود .

اما الان واقعا شده حقیقت ِ من .

حقیقت ِ منی که معلوم نیست با اتکای به کدوم اعتماد به نفس می نوشتم

و می نویسم .

حقیقت ِ منی که الان شدم ترکیبی از

یه سایه . یه عقرب ِ مست و یه آدم آهنی .

چه انتظاری میشه از اینها داشت ؟

فوق ِ فوقش هر ماه بیام و یه ذره بنویسم .

اما چه نوشتنی ؟

نوشتنی که خودم هم دوستش ندارم .

اما هیچ وقت زیر ِ قولی که به خودم دادم نمی زنم .

هیچ وقت جمله ی "خدافظ ، منم رفتم "رو توی این وبلاگ نخواهم نوشت .

...

کوله بار ِ ذهنم شده همه ناله و سه نقطه و غم .

می نویسم اما دیگه از اون ذهن و روح ِ باکره خبری نیست .

از حوصله و دقتی که برای نوشتن ِ یه مشت جمله ی قشنگ لازمه خبری نیست .

از سایه ی یک عقرب آهنی ِ مست چه انتظاری میشود داشت ؟

.

.

.

( من هم اسیر ِ زندان ِ سه نقطه ها شده ام )

+ چرک نویس شده در چهارشنبه 24 مهر1387 18:26 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


حتی برای شنیدن سکوت هم باید خفه شد !

+ چرک نویس شده در شنبه 30 شهریور1387 7:40 به قلم مفتضح عقرب آهنی


تو ! ای رهگذر همیشگی خیابون !

ببین که من چقدر در برابر دنیا کوچکم .

ببین که در میان این همه آدم ، باز هم تنهایم !

ببین !

نگاه کن .

نگاهم کن و بفهم که اگر دستانم را در جیب می کنم و می لرزم ، از سرما نیست .

ببین که از ترس و تنهایی می لرزم .

ببین دستان کوچکم را که هیچ یاوری ندارد .

می بینی آیا ؟

گمان نمی کنم .

اگر میدیدی ، اینقدر بی توجه از کنارم رد نمیشدی .

اگر سنگینی نگاهم رو حس می کردی ، اینقدر سخت بهم تنه نمی زدی و نمی گذشتی .

مگر من چه خواستم ؟

فقط دارم بی صدا برایت فریاد می کنم !

بی صدا هوار می کشم تا شاید سکوت ِ معنا دارم را بشنوی !

اما نه .

باز هم اشتباه می کنم .

احساس ِمن از جنس ِاحساس تو نیست .

من اگر بگویم تنهام ، تو نمی فهمی .

نه نمی فهمی . پس من چرا باید فریاد بزنم ؟

آی ، رهگذر .

تو از آغاز ماجرا نبودی و ندیدی .

اما الان می خواهمت تا ببینی و بشنوی من را !

اما نه !

تو نمی بینی غروری را که در بازی زمانه از دست دادم .

تو صدای خنده های کودکانه ی از دست رفته ام را از ما بین سکوتم نمی شنوی .

پس چه می شنوی تو ؟!

از جلو می آیی ،

نگاهم به نگاهت تلاقی می کند .

برای لحظه ی کوتاهی حس می کنم که آتش ِ خاکستر شده ی درون چشمانم را دیدی ،

اما نه ، تو ندیدی و من باز هم اشتباه کردم .

تو هم مانند بقیه ی مردم رد میشوی .

مانند بقیه ی گرگ هایی که به هیچ بَره ای رحم نمی کنند .

مانند مردمی که باید در برابرشان گرگ باشی تا خورده نشوی .

نه رهگذر ! تو نمی شنوی .

تو ضجه های شبانه ی من رو نمی شنوی .

تو فریاد ِ باریکه ی رو به انقراض ِ امید ِ توی قلبم رو نمی شنوی .

تو ...

تو ...

تو هیچ نمی شنوی .

تو هیچ نمیبینی .

و آهسته رد می شوی .

.

.

خسته ام کردی .

آهای ! تمام ِ رهگذر های این خیابون تاریک و بی انتها ! 

آّهای تمام  ِ اونایی که با یه شمع جلوی پاتون رو روشن کردید و تاریک بودن خیابون رو تکذیب می کنید.

خسته ام کردید .

از حرف هایتان خسته شدم .

از نگاه هایتان ،

از قدم هایتان ،

از وجودتان که ترحم را به جای مهربانی غالب ِ آدم می کند .

خسته شدم !

حتی دیگر از دور نگاه کردنتان هم بیزارم .

خسته ام از تمام ِچیزی که اسمش را دنیا گذاشتید .

آهای رهگذر . آهای تمام ِ رهگذر ها !

شماها نمی شنوید!

پس من بلند تر می گویم .

فریاد می زنم .

هوار می کشم که خسته شدم .

از اجبار  ِ تموم نشدنی ِ زندگی ،

از قانون ِ بی قانونی ِ خدایی که اختیار  ِ انتخاب راه زندگیم رو ازم گرفته .

اما نه !

باز هم نمی شنوی !

تو باور هایت را به حرف های من نمی فروشی . می دانم !

باشد !

تو برو و من هم خفه می شوم .

خفه می شوم تا نبینی و نشنوی و استشمام نکنی .

خفه می شوم تا در دنیای دایره وار  ِ روشن و واهی خودت بمانی .

کارَت شاید درست است .

شاید نباید بگذاری حرف های نسنجیده و نا امیدانه ی من ،

حباب ِ شیشه ای ِ لطیف آرزوهایت رو بشکنه .

شاید نباید بگذاری ذهن ِ سالمت ،

بکا.رَتِش را به خاطر حرف های بی سر و پای من از دست بدهد !

شاید نباید بگذاری که دنیای شیرین و دوست داشتنی ات ،

 ذره ای از تعفن ِ دنیای گندیده ی من رو استشمام کنه .

باشد .

من هم خفه می شوم !

و تو ! رهگذر !

آهسته بگذر !

.

.

آهسته رهایم کن و بگذر !

سبک نگارشش یه ذره فرق داره .

کمی هم درگیری بین لحن آمیانه و لحن کتابی داره .

اما خب ، به هر حال اینم یه نوعشه !

گویا نتونستم تا ۱ مهر صبر کنم !

یه آدم رک می خوام که نظرش رو بگه !

+ چرک نویس شده در شنبه 30 شهریور1387 7:17 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


این رو قبلا هم نوشته بودم اما این بار به معنی متن فعلیم مرتبطه !

SCARS remain Forever

(مبنع : پیوند انگلیسیم )

+ چرک نویس شده در چهارشنبه 13 شهریور1387 4:17 به قلم مفتضح عقرب آهنی


زخم انواع مختلفی داره :

زخم جسم

و زخم روح

این دو زخم در نوع به وجود اومدن و نوع خوب شدن تفاوت زیادی دارن .

اما یه شباهت دارن .

یه تشابه خیلی مهم .

این که جفتشون اگه ازشون خوب مراقبت کنی ، زود و کامل ، خوب میشن

اما ،

اگه مواظبشون نباشی

و یا اینکه زخمی ترش بکنی

علاوه بر اینکه زخم خوب نمیشه ،

بلکه چرکی میشه

و موجود میزبان رو نابود می کنه .

ساده تر بگم ،

اگه یه زخمی روی روحت ( دلت ) بشینه و تو مراقبش نباشی ،

اون وقت چرک می کنه و از درون فاسدت می کنه .

دیگه هیچ راه برگشتی باقی نمی مونه .

اون چرک ، امید رو تو خودش حل می کنه

و با پای کاذبی به اسم لذت گذرا ،

می آد و تمام شادی هایی که توی وجودت قرار داره رو نابود می کنه .

اون وقت تو از درون می پوسی .

و هر چقدر هم که تلاش کنی ، نمی تونی لبخند بزنی .

نمی تونی شاد باشی .

چرا ؟

چون از درون فاسد و پوسیده ای

و هیچ کاری هم فایده ای نداره .

بابت تاخیر و مطلب های قبلی کمی متاسفم !

+ چرک نویس شده در سه شنبه 12 شهریور1387 16:2 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


دعوتت می کنم به خوندن پاره نوشته هام :

نوشته های مرگ وار یک مرده

+ چرک نویس شده در یکشنبه 27 مرداد1387 21:9 به قلم مفتضح عقرب آهنی


یه سالی میشه که به طور مداوم دارم دم از خودکشی و غلطای اضافه ی دیگه می زنم

اما همه حرفه

همه ادعاست

تنها چیزی که واقعیه زخمای متمادی ایه که هر هفته رو دستم نقاشی می کنم

همه چیز حرف و ادعا بود

تا اینکه بلاخره یه روز با خودم گفتم

دیگه واقعا این زندگی رو نمی خوام

دیگه نمی خوام بشینم و با خودم دعوا کنم

دیگه نمی خوام بشینم و به حرف وجدانم گوش کنم و خودم رو آزار بدم

دیگه نمی خوام با افکارم دیوونه بشم

یه روز تصمیمم رو گرفتم

گفتم دو روز دیگه ،

من پرواز می کنم

و برخلاف همیشه ،

جرئتش رو هم داشتم

حماقت رو احساس می کردم که به همراه خونم داشت به تمام بدنم پمپاژ می شد

گفتم اگه واقعا رفتنی ام تنها دوستم باید بدونه

بهش گفتم

گفتم که 48 ساعت دیگه

عقرب کوچولو داره با دو تا بال به سمت جهنم پرواز می کنه

تنها دوستم ، عاقل ترین بشریه که روی این کره ی زمین می شناسم

بهم گفت قبول

گفت می خوای خودتو خلاص کنی ؟ باشه بکن

اما به جای دو روز ، یه هفته وایسا

گفت اگه دیگه از دنیا بریدی ، یه هفته که چیزی رو برای عوض نمی کنه

پس به خاطر من یه هفته وایسا

هیچ وقت درک نکردم که وقتی داشت این حرفا رو می زد واقعا چه حسی داشت

هیچ وقت هم ازش نپرسیدم

اما به هر حال گفتم باشه

پیش خودم گفتم واس خاطر  رفیقم یه هفته ی دیگه هم زورکی نفس می کشم

دیگه واقعا هیچی واسم مهم نبود

حس عجیبیه وقتی بدونی این آخرین هفته ایه که رو زمینی

پیش خودم گفتم چشمام رو باز  می کنم و برای آخرین بار دنیای اطرافم رو هجی می کنم

همین وسطا بود که یه اتفاق متفاوت افتاد

چیزی که واسه همیشه جرئت خودکشی رو ازم گرفت

تمام ماجرا این بود که در بین دعواهای دائمی یه زن و شوهر بد بخت در همسایگی ما

این بار مرده زیادی هوایی شده بود و زنه هم به زور ریق حیات رو سر کشیده بود

قتل عمد .

چیزی که سستم کرد ، صدای وحشتناک جیغایی بود که فک و فامیل زنه راه انداخته بودن

دیدم که نه

من ارزش این همه ناراحتی رو ندارم

می دونستم ( و می دونم ) خیلی از اطرافیانم با این کارم دیوونه می شن

چون همیشه تو یه قدمی من بودن و می تونستن کمکم کنن

آدم احساساتی نیستم

قبلنا بودم ولی الان دیگه نیستم

اما اون جیغا ، اون التماسایی که همه به جنازه می کردن تا دوباره بلند بشه

دلم رو بد جوری اذیت کرد

دیدم که اهلش نیستم

گفتم من می خوام از این جهنم فرار کنم برم یه جهنم دیگه

پیش خودم گفتم هرچه بادا باد

هر آشغالی که می خوام بشم می شم

هر غلطی که دوس دارم می کنم

فوق فوقش بازم می رم تو جهنم دیگه .

این تصمیم واسه من خیلی بزرگ بود

واسه منی که همیشه فکر می کردم

راه خودکشی واسم بازه .

هنوزم که هنوزه هر بار که واقعا از زندگیم می بٌرم

اون جیغ ها می آد تو ذهنم

خود اون صدا ، ماهیتش ، علتش ، همه ی وجودش آزارم میده

اون تصمیم واسه من مثه این بود که با سرعت سفر کنم به آیندم.

تو این سفر کوتاه

یه چیز کوچولو رو گم کردم

قسمتی از وجودم رو که اسمش وجدانه

وسط راه از دستم افتاد و دیگه پیدا نشد.

منم از خدا خواسته دیگه پی گیرش نشدم

خلاصش که راه زندگیم واسم روشن شد

دوستی داشتم که می گفت :

زندگی تا زمانی زیباست که از آینده ات بی خبر باشی

اما من می دونستم

می دونستم که می خوام یه آشغال بشم

هدفم رو هم انتخاب کرده بودم

هدفم ارضاء شدن بود ، حالا به هر وسیله ای

گفتم حالا که زنده ام

و می دونم که می رم جهنم

و قبول کردم که تو این دنیا یه زباله باشم

پس دیگه قید و بندای اخلاقی رو بی خیال می شم

گفتم هر کاری دوست دارم می کنم

نه وجدانی دارم که بگه داری اشتب می کنی

و نه اشکی که اذیتم کنه

هدف مشخص بود و وسیله نا معلوم .

چه فرقی داره ؟

زندگی یکی رو به گند بکشم تا شهوتم ارضاء بشه ؟

یا مست کنم و سیگار بکشم تا روحم ارضاء بشه ؟

اصلا واسم مهم نبود که هدف وسیله رو توجیه می کنه یا نه

خانه از پایه ویران بود .

گفتم این میشه زندگیم

اما

آینده ام دیگه دوست داشتنی نبود

میشدم یه عنصر مخرب جامعه

یه آشغال روانی ( کی میگه حالا نیستم ؟ )

کم کم وجودم به دو تیکه تقسیم شد

هر دو قسمت ذهنم هدفم رو پذیرفت

اما یه قسمت ( اسمش رو می ذارم بخش سفید )

اون همیشه وقتی فکرای کثیف می کردم  ، با حرفاش اذیتم می کرد

می گفت حق نداری با خیال دیگرون شهوتت رو آروم کنی

می گفت نباید دنبال مخدر و آب جو باشی .

زندگیم کم کم نابود شد

چون همیشه در حال جنگ بودم

بخش سیاه و سفید .

من طرف سیاه بودم

اما سفید هم قدرتمند بود

دو حریف هم زور و قدر

نتیجه چی شد ؟

کی پیروز شد ؟

هیچ کس

فقط این وسط من غرق شدم

دیگه حتی اگه غلطی هم می کردم ،

به خاطر بخش سفید لذتی هم ازش نمی بردم

غرق شدم

غرق اندوه

دیگه وجدان نداشتم

احساس نداشتم

به خاطر همین کم کم معنی بعضی کلمات رو فراموش کردم

معنی دوست . . . اشک . . . گریه . . . عشق . . . امید . . .

دیگه هیچ وقت نتونستم گریه کنم.

غیر از یه بار.

یه بار که با یاد گذشته ام

همه ی وجودم شکست

دونه دونه خاطرات بچگیم یادم می اومد

داستان تنها عشق پاک زندگیم

داستان دختری که از فرط سادگی له شد زیر پاهای کثیف این آدم نماها

داستان یه آدم عقده ای که با تکیه به غمش بلند شد و ادامه داد

داستان شکستن ها و دوباره شکستن ها

داستان کنار گذاشته شدن ها ، فراموش شدن ها

داستان تمام اشک های پنهانی ، سه نقطه های خالی

داستان اون همه آدم رنگی ، مسافرای الکی

داستان بزرگ شدن یه روانی

به زنجیر کشیده شدن آزادی

داستان گم کردن آرزو ها

جا گذاشتن عروسکا .

داستان تمام اشک های خشک شده روی صورت

داستان تمام شب هایی که با تنهایی و غم گذشت

داستان فراگیری درس زندگی ، درس بی انتهای بندگی

ماجرای تمام لبخند های الکی

ماجرای تمام بارون هایی که اومدن اما هیچ گناهی رو نشستن

ماجرای اون دو چشم سیاه

ماجرای یه بچه که یه شبه گم شد تو واقعیتا

ماجرای تکه تکه شدن غرور یه جوونه

و ماجرای رشد کردن بی بهونه

همه ی این خاطرات رو یادم اومد

همه ی خاطراتی که یه سال زحمت کشیده بودم

تا لای کتاب زندگیم قایمشوم کنم

این بار اما

دیدم

فهمیدم

که اگه حالا یه روانی ام

اگه یه آشغالم

اگه بوی تعفنم داره خودم رو هم خفه میکنه

فقط و فقط تقصیر خودمه

آره موقعیت های خوب و بد زیاد بودن

و من همیشه بد ترین ها رو انتخاب کرده بودم

واسه آخرین بار داشتم اشک می ریختم

داشتم آخرین نشونه های معصومیت روحم رو هم خرج می کردم

با این همه ادامه دادم

داستان های خودم رو دوره کردم

با قطره قطره ی اشکم ، تمام خاطراتم رو چال کردم

دفنشون کردم تو قبرستون مغزم

با میلیون ها قطره H2O + NaCl محاصرشون کردم

حالا دیگه از خاطره هام یه تصویر تار و مبهم یادمه

دیگه وقتی یاد خاطره هام می افتم اشک نمی ریزم

بلکه آتیش میگیرم

می سوزم و نابود میشم

و مثل ققنوس تو خاکستر خودم دوباره زاده می شم

می دونستم که این اندوه نمی تونه من رو بکشه .

این آخرین باری بود که چشمام نت آسمون ابری رو برای شب سیاهم نواخت ( یعنی آخرین گریه ام بود )

از اون موقع

دیگه هیچی اثر نداره

نه خواب دارم . نه آرامش

ضجه می زنم و اشکام نمی چکن

گفتین سیگار جیزه ؟

د آخه لعنتیا یه روانی دیگه با چی می تونه آروم بگیره ؟

دستم به مشــروب نمی رسه وگرنه الن واقعا مست بودم ، مست مست

ته خطم

اما بر عکس همه

واسه از دست دادن هنوز خیلی چیزا دارم

نمی دونم

شابد هم قبلا از دستشون دادم

شاید دارم با توهماتم نفس می کشم .

همیشه قبل از اون گریه ی کذایی ،

به خودم می گفتم

آخرش یه روز می رم

دهن کسی که من رو به این وضع ناجور انداخته رو صاف می کنم

دست آخر دیدم

هرچی شدم تقصیر خودمه

حتی اگه هیچ کس با من نبود و نیست هم

بازم تقصیر خودمه

دیگه حتی از خودم هم بیزارم

می دونم حس نامفهومیه اما

یه ذره تلاش کن که بفهمی .

بفهمی چه جوریه اگه از خودت حالت به هم بخوره

و از طرفی برای پیدا کردن لذت دست به هر کاری بزنی

دارم از این تضادای تکراری دیوونه می شم .

همه چیز تضاد داره

حتی خودم با خودم هم تضاد دارم

و این جاست که اثبات می شه من دارم تو دیوونگی غرق می شم !

حس می کنم .

حس می کنم دارم از آدم ها فاصله می گیرم

با تموم حس گیر های ضعیفم بازم صدای آدما رو می شنوم که می گن اشکال نداره ، طرف دیوونس.

هنوز نگاهشون وقتی تو پیاده رو از بغل دستم رد می شن ، رو وجودم سنگینی می کنه

از سه متری نرسیده به من با دهن باز نگام می کنن

وقتی هم رد می شن ، بر می گردن و با چشمای گشادشون می رن تو چشمام

آخه یکی نیست بگه که

مگه چه اشکالی داره آدم با خودش حرف بزنه ؟

چه اشکال داره بشینی با حرکات دست و چشم و ابرو ، یه مسئله رو برای بخش سفیدت توضیح بدی و سعی کنی متقاعدش کنی ؟

چه اشکال داره مگه ، که همه می خوان به خاطرش آدم رو با چشماشون پنچر کنن ؟

آخه مگه ما دیوونه این قدر عجیبیم ؟

این قدر عجیب که چشماتون نمی تونه وجومون رو باور کنه ؟

 

پی.اس :

نفس می کشم

پس هستم .

امید ندارم . آرزو ندارم

پس نیستم

هرگز نفهمیدم آخرش مرده ام یا زنده

( باز هم تضاد بی جواب )

خون میچکه یا کلمه ؟

هر حرفی ارزش گفته شدن رو نداره

اما اینجا جاییه که من خودم هستم .

قلم آزاد می نویسه .

و ذهن آروم میشه !.

+ چرک نویس شده در یکشنبه 27 مرداد1387 21:6 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


دوستی داشتم ، { * }

از اون دوست هایی که به تمام دنیا می ارزند .

جمله ی جالبی رو همیشه بین شوخی و جدی می گفت :

 لبخند بزن ،

 چون مطمئنا فردا همه چیز بدتر خواهد شد !

کاملا راست می گفت

+ چرک نویس شده در شنبه 19 مرداد1387 19:37 به قلم مفتضح عقرب آهنی


تا حالا شده موقع ورق زدن یه کتاب یا جزوه ،

ناخود آگاه دستت با لبه ی باریک کاغذ ببُره ؟

کاغذ ظریفه و به نظر کم قدرت می آد ، اما وقتی ببُره ،

خیلی درد بدی از خودش به جا می ذاره .

سوزشش برای چند لحظه تا عمق وجودت می ره

و بعد کم کم آروم و آروم تر میشه .

اگه اون بار لبه ی یه کاغذ ، گوشه ی انگشتت رو به سوزش انداخته بود ،

این بار فرض کن یه جسم تیز دیگه ،

داره به اختیار تو ، روی رگ دستت ایکس او بازی می کنه

اتاق کم و بیش تاریکه .

تو چشمات رو می بندی .

ذهنت رو از جسمت جدا می کنی .

یه خط می اندازی .

دستت آروم می سوزه .

تو چشمات رو محکم به هم فشار میدی

و حس می کنی که داری لذت می بری .

دوباره خط ، خط ، خط .

سوزش و درد هر بار عمیق تر می شه

کم نمی آری .

بازم می کشی .

هیس . آروم باش .

نصفه شبه و تو نمی خوای کسی رو بیدار کنی .

لبت رو گاز میگیری .

سوزشش داره موندگار میشه .

دستت رو باز و بسته می کنی .

پوست کلفت رگت کشیده می شه

و تو لبت رو بیشتر فشار میدی .

درد ، ذهنت رو آروم می کنه .

سوزش دائمی ، ضربان تند قلبت رو کند می کنه .

تشنه میشی .

رگ دستت رو نزدیک دهنت می بری

آروم و بی صدا خونت رو می مکی .

مزه ی آهن میره زیر دندونات .

این دیگه آخر خطه .

کم کم دستت رو از دهنت دور می کنی .

چشمات رو باز می کنی و

به نقاشی روی دستت نگاه می کنی .

اصلا مهم نیست که طرحش رو دوست داری یا نه .

به هر صورت اون نقاشی قرمز رنگ ، دو هفته مهمون دستته .

تازه اگه بتونی دو هفته خودت رو نگه داری و

دوباره خط خطیش نکنی !

.. .. .. .. .. ..

حالا بدنت آروم شده

و تو به خواب میری .

فردا صبح ،

ساعتت رو سفت می بندی تا مبادا کسی نقاشی دیشبت رو ببینه .

هر ساعت از روز که تنها شدی ،

ساعت رو از روی مچت باز می کنی .

و به زخمات نگاه می کنی .

لبخند تلخی می زنی

و به خودت می گی :

تو روانی هستی . یه احمق روانی .

کسی نزدیکت می شه .

با کمی تنش ، ساعت رو می بندی و حواست رو جمع و جور می کنی .

تا اینجاش خوش شانس بودی .

اما همیشه این طور نیست .

نزدیکای وسط روز که میشه ،

کم کم ذهنت درگیر کارای روز مره ات میشه .

وقتی خسته میشی ، دستت رو به اطراف می کشی ( اصطلاحا خمیازه می کشی )

تا خستگی از تنت در بره .

کسی نزدیکته .

تو اولش نمی فهمی که ساعتت از روی نقاشیت رفته کنار ،

اما از چشمای گشاد شده ی طرفت می فهمی .

خجالت می کشی و سرت رو می اندازی پایین .

طرف می آد .

آروم ساعت رو باز می کنه .

می بینی که نگاهش داره خشمگین میشه .

به دستت نگاه می کنه و

شروع به شمردن خط های صورتی و قرمز روی دستت می کنه .

با هر عدد تو داغ تر میشی و البته شرمنده تر .

با سرعت دستت رو از توی دستش می کشی بیرون و در میری .

.. .. .. .. .. ..

موقع خواب ، این خاطره از ذهنت بیرون نمی ره .

هرچی سعی می کنی ، نمی تونی آروم بشی

داد هم نمی تونی بزنی .

دوباره وسیله ی دیشبی رو بر می داری .

یادت می افته که

دیشب به خودت قول دادی که زخم روی زخم نکشی .

ضربه ی عجیبی به ذهنت وارد میشه

و تو مثل همیشه می زنی زیر این قولت .

چشمات رو می بندی .

این بار می ذاری تیزی اون جسم ،

تمام بدنت رو آروم آروم طی کنه .

از روی گردنت و بازو هات عبورش میدی .

بعد می رسی به دستت و دوباره شروع می کنی .

هیچ چیز و هیچ کس جلوت رو نمیگیره .

شبه . هوا تاریکه و تو مقدار خون رو نمی بینی .

هر چقدر که می خوای نقاشی می کشی .

قلم تیز نقاشی رو فشار میدی

و لب هات رو گاز می گیری .

کم کم فیلمی که دیشب داشتی ، بازم تکرار میشه .

هیچ وقت نمی دونی این فیلم رو قراره چندبار  دیگه توی تاریکی انجام بدی .

کم کم عادت می کنی که بعضی صبح ها ، چشمات و لبت سرخ شده باشه .

چون لب هات میون دندونات تحت فشارن

و چشمات رو هم به زور بسته نگه می داری تا بتونی هر طرحی که می خوای روی پوست خط خطیت بکشی .

             کم کم عادت می کنی

                             فقط کمی زمان می بره !

 

من اجازه دارم هر چی که می خوام بنویسم .

     پس می تونم طوری بنویسم که حال و روزم رو درک کنی

            تصور کن خواستن و نخواستن کاری ، به طور هم زمان ،

                       چه به سر ذهن و روح یه بشر می آره . فقط تصور کن .

+ چرک نویس شده در شنبه 19 مرداد1387 19:29 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اینم یه وبلاگ مثه بقیه ی وبلاگ ها با یه نویسنده که درست عین بقیه اینجا رو با یه دفتر خاطرات خط خطی اشتباه گرفته ولی تنها با یک تفاوت , من می نویسم تا بقیه بخونن و بدونن که سیاه بودن هنوز هم در عین سفید بودن امکان داره ( این مال ِ قدیم بود . نه ، حقیقتا امکان نداره )
اسم اینجا یه کمی دچار تغییرات شده . هرکی تو مرامش بود ، اسمم رو توی لینکش درست کنه و راستی ، گاها پیش می آد که برای خوندن بعضی قسمت ها به چشم بصیرت نیاز باشه چون با رنگ مشکی می نویسم تا هر کی که دلش خواست بخونه .


لابی اصلی دیوانه خانه
یاهو نامه ی من


تیکه های خوندنی

تعریف جهنم !
قوانین درست و شیرین آقای مورفی
How To Stop Cutting Yourself
بقیه ی خوندنی ها


طومار خاطرات

خرداد 1388

فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



مجازکده های دیگر

فیلتـــر شکن
مطرود--->فیلتـر باز شده
جمله های انگلیسی
خودم
خودم
نا نوشته های مکتوب
عکس های جالب و دیدنی
بهار اشعار
خط خطی های من
برنامه ی موبایل و کامپیوتر
دخترمرداد-->قشنگ
لجن نامه--->ماوراء قشنگ
اولین دونه ی برف
کفشدوزک بدون کفش
شعر نو گفته های من
غم تنهایی
عقرب سفید
گربه های وحشی
آرزو و لبخند
به مرگ خداییش راضیم
استخوان خوک و دست های جذامی
بیراهه--->دوست خوبم
غریبی آشنا
دیوونه ی تنها
I AlWaYs sTopPed My SelF ...Odd GiRl
دیوانه ترین دختر دنیا
ATLANTA
زمستونی که توی قلب شکستم خونه کرده
همیشه محکوم
آخرین بوسه
دست نوشته های یک درخت آدامس
بی خیال
پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم
سالهای بلند من بی تو
شبی بارانی
سیب ترش
دیگه دیدنم محـــــاله
ContraDiction
شاد افسرده
نیمه شب
تنهای تنها
ورود با کفش های سیاه ممنوع
گیلاس آبی
روزگار پاییزی--->زیباست
کــــــلاغ سیــــــــــــاه
دخترک باکـره
دست نوشته های آخرین دیوانه
تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند
خاطرات فاحـشه کوچولو
گربه سگ
غزل مرگ
...با من از مرگ بگو...
و اینک ، آخر دنیا
یادداشت ها یک شعله ی خاموش
خرپ خرپ های مغز یه چپ دست
روزنوشت های یک فیلسوف تنها
مترسک فیلسوف
باطله ی ذهنم
Acetaminophen
شاید یک خوناشام
بازگشت کرگدن --> ماوراء ماوراء زیبا
روزهای سیاه من
خط خطی های یک دروغگوی پست فطرت
تفکرات تیغی افقی & عمود بر روبه رو
از تاریکـی ها بیزارم
خودنویس
من یک آدم معمولی ام!
خمیازه های ذهن های مریض
باکره ی آبستن
دلت را خانه ی ما کن
دلم گرفته ازین لحظه لحظه ویرانی
دوست دارم سرما بخورم
اشک هایم را ببوس --->دوستم
23
دوباره برگرد پیشم
آش کشک
دختری که طعم خوشبختی را نچشید
F a r e w e l l
قبرستون زنده ها
افاضات
تکه ابری در آسمون
نوشته امروز من
_____یک وبلاگ ت.خمی_____
تو یا من
امرتات
ویارهای پسری آبستن
یه وجب گــه
اینک انسان
My Dream
فیلسوف احمق
ساعت ها می دوند
i-was-me
دلگیرم از وجود خودم بی حضور تو
فلسفه های سگی
قهوه و سیگار
رقص کلمات آخر شرور
متولد ماه گــــــُــه
گه سگ !!!
ته سیگارهای دختر هار
هذیا گویی های یک فاحشه ی باکره ---> زیباست
گند زده
هـذیـانهـای یـک بیمـار روانـی
دلستر
قالب های نایت اسکین


    تعداد چشم های بسته:

Design by : Night Skin


جدیدترین آهنگها و کد آهنگ

****** ****** ****** ****** لیلی بی مجنون...دختری از تبار زمستون ******